شمس الدين رشديه

54

سوانح عمر ( فارسى )

رفتم معذرت ميخواهم . خلاصه اتابك دريافت كه هرچه هست از مدرسه رشديه است ، بايد به حساب آنجا رسيد . به حاكم دستور ميدهد كه رئيس نظميه ، فراشباشى را با يكدسته فراش و چوب و فلك دولتى ، فردا صبح بمدرسه رشديه بفرستد ، و مطابق صورت چند نفر مشتلق كنيد و رشديه را با دو تن از معلمين گرفته بكلات بفرستد . از قضاى الهى موقر الدوله كه بيدار كار و مراقب بود ، از اين دستور شوم باخبر شد . بوسيله امينى نامه‌ئى به رشديه نوشته مختصرا جريان را اطلاع داده ، تذكر ميدهد كه از صبح فردا متوارى باشيد . رشديه سحرگاهان به قصد مسجد از خانه درآمده ، به منزل يكى از دوستان صميمى و اصحاب سر خود ميرود ، و پنج روز آنجا پنهان بود تا وسائل حركت بقم فراهم شود . شب ششم سه از شب رفته ، مخفيانه عازم قم مىشود . اما در تهران صبح شوم طلوع كرد . دامنه آفتاب پهن و پهن‌تر شد . سه به ظهر مانده فراشباشى ، با چوب و فلك دولتى و يك دهه فراش سرخ‌پوش كلاه تخم‌مرغى ، خيلى شبيه به برادرزادگان ابن ملجم ، بمدرسه آمده اول بچه‌ها را از مدرسه بيرون ميكنند . بعد فراشباشى با صدائى شبيه بصداى عمر سعد ، داد مىزند ، « آن مدير فلان فلان شده . . . كجا است ؟ » ميگويند ، « نيست و امروز نيامده است . » ناظم و يكى از معلمين را با طاقى انداخته حبس ميكنند ، و فراشى پشت در اطاق كشيك ميدهد ، دو نفر از اعضاى مدرسه را مشتلق فرموده بقيه را هم با فحش و ناسزا از مدرسه رانده . مدرسه را منحل و آن دو نفر شيخ عبد الحسين و شيخ محمد را با خود برده بحكومت تحويل ميدهند ، و همان روز روانه اردبيلشان ميسازند . اتابك شنيده بود بعضىها ميگفتند ، رشديه بابيست . خواست از اين زمينه مدركى بدست آورد ، بدست علما رشديه را بكوبد ، يعنى حكم تكفير او را از علما بگيرد ؛ و بامر شاه رشديه را از ميان بردارد . خوبست سرى به خانه رشديه بزنيم و از درون خانه هم كه انگشت اتابك به آن رسيده بود ، خبرى بگيريم . روزى زنى ترك‌زبان ، با بقچه‌يى كيسه حمام و روبنده و جوراب و گل سرشوى و اينجور خرت‌وپرتها وارد خانه مىشود ، كه تشنه هستم قدرى آب خوردن به من بدهيد و چنان مينمود كه بسيار خسته است . آب را مىخورد . تعارف هم مىكند و چند دقيقه‌يى مىنشيند ، يا چون ترك‌زبان بود مينشانندش . چون خانواده رشديه تازه از تبريز به تهران آمده‌اند و فارسى هم بلد نيستند ، وجود اين زن تركىزبان را خيلى مغتنم شمرده ، گرم صحبت شدند . اشاره بمادرم كرد كه ، « اين زن شوهر دارد ؟ » مادر رشديه جواب داد . « عروس من است . اما چند روز است از پسرم خبر نداريم . » و اشك در ديده‌اش حلقه زد . مادر رشديه قدى بلند و سيمائى روحانى داشت . در آن حال گريه دست بدعا برداشت و گفت : « آلاه حسنيمى سنه تاپوشور مىشام . » ( خدايا حسنم را به تو سپرده‌ام ) . اين زن دلداريش داد . وقت رفتن او بوى گفتند ، « گاه‌گاهى بما سر بزن ، غريبيم ثواب دارد . » زن ميرود و جريان را عينا به اتابك خبر ميدهد .